تبليغاتX
به نام آنکه مهر آموخت و نامهربانی دید

به نام آنکه مهر آموخت و نامهربانی دید

 

روزمرگی های من...

http://manbahaar.blogfa.com

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت17:21توسط بهار صدرزاده |

 

تقدیم به همسرم که تمام خلوصش را به انزوای چشمان من بخشید

 

امروز هم

شبیه همیشه ی بودنم هوایم بارانی است

بزرگ مرد همیشگی ام

بارانی ات راپوشیده ای ؟

قرار است امروز هم به جشن قطره باران بیایی

به سرزمینی که نام تورا آنجا

کنار نام من خطاطی کرده اند

به دل...

چشمانت را باز کن

اینجا کمی تنگ است

کمی تاریک

اما وسیع

به وسعت شیرینی کودکی هایمان

کودکی هایی که باهم گذراندیم

آن روزها هم به اینجا آمده بودی

می دانم

اما حالا آسمانش راببین

گفته بودم که به یمن حضور تو آبی تر شده است

جایت که تنگ نیست آقا؟

شب هایی که باران اوج می گیرد

از اشک های من خیس نمی شوی

هوا چه؟

سردت که نیست؟

اگر هم باشد هیچ نمی گویی

می دانم

می شناسم

اما بدان

دوستت دارم هایی که هرروز از تو می شنوم

انگیزه های بودنم را رقم می زنند

بدان من فقط "با عشق تاب می آورم"

با تو...

حالا ...

لطفا

بارانی ات را بپوش

که دلم سخت گرفته است

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت13:40توسط بهار صدرزاده | |

 

می خواهم بشنوم

از مشام تو

عطر شاعرانگی شب بو ها را

تا به یغما ببری سرم را

 با جان عشق

تا لمس کنی طلوع یخ زده ام را

در انحنای پریشان کده ی روحم

موّاج نامه ای بی جزر

بی مد

بی حد

بی هیچ دست رد

تا باز دارندش از تلاطم

از درد

می خواهم بشنوم

همیشه

از غبار تو

سرکشی سکوتم را

که هر روز خط می نویسد

می کشد قلم را

آرام آرام

آنقدر تا غم نامه ای پدید آید

از خطوط ذهن

خطوط عشق

و مشقی از تصویر من

در دفتر مجازی تو

تا بدانم

اشک خط چندم توبود

می خواهم بشوم

بی هیچ تردیدی

نجوای مُرکبی را که از میدان قلم تو می گذرد

موّاج مُرکبی

بی جزر

 بی مد

بی حد...

می خواهم بشنوم

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت13:37توسط بهار صدرزاده | |

 

دراین روزگار پلک وار

آنقدر در من طلوع و غر وب کرده ای

که مدام تو را با خورشید اشتباه می گیرم...

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت19:55توسط بهار صدرزاده | |

جنون ناتمام...

 

بیا امشب به دیدارم،بهاری کوچک و زردم

نگاهم را بخوان امشب که من بی تو پراز دردم

 

دلم تنگ است،دلتنگم ولی در شعر می جوشم

برایم شانه پیدا کن بیا تا عشق می نوشم

 

روانم رود وارم من شبیه صورت خورشید

بیا این هم کلید دل،بیا این مبهم ِتردید

 

دلم تنگ است می بینی هجوم ناله بر دوشم؟

برایم خانه پیدا کن که من گم کرده آغوشم

 

ببین دارم تورا امشب به جای شعرمی نوشم

بیا نیلوفر نیلی ببین من هم غزل جوشم

 

سرم سردرگم وخونی،دلم درگیررؤیاهاست

به قرمزآبی روحت  دلم سبزآبیِ  دریاست

 

خیالاتی شدم انگار،شعری تازه می خوانم

به پای مو به موی ذکرهایت اشک می بارم

 

ولی باید شبیه می کشان صورت خورشید...

ولی باید شما راهم...شما راهم نباید دید

 

بیا امشب خدایا این منِ دیوانه را دیوانه تر گردان

جنون یک شب پیش مرا آواره تر گردان

 

بیا امشب به دیدارم بهاری کوچک و زردم

شبیه مثنوی هایی که می خوانی پر از دردم

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت20:58توسط بهار صدرزاده | |

نمی دانم...

نمی دانم

 برای نوشتن کدام راه نرفته را باید به بیراه بکشانم

تا شاید کشیده ام باز هم مرا به سوی عشق بکشاند

نمی دانم...

با کدام مُرکب باید خودم را بکِشم

 تا در میانه ی را ه ِ دلتنگی هایم خشک نشود.

نمی دانم...

با کدام قط زن قلم های نو رسیده ام را قط بزنم

تا آماده ی آغاز شوند.

می گویم نمی دانم

وخوشحالم می دانم که نمی دانم

تا ندانسته هایم را بیهوده به نام دانسته خطاطی نکنم.

برای نوشتن ،

مُرکب، قلم ، عشق

وخدا را ترکیب می کنم

ابر و بادی تهیه می کنم

ابر می بارد و باد می چرخاند

تا نستعلیقم حیران ترشود.

این روزها خوش تر از دیروزم

برای خوشنویسی که ازاین بیشتر خوشی نمی خواهم؟

این روزها برای نوشتن دوست دارم مهربان باشم

نمی دانم...

چند مهر دیگر را باید ببینم تا مهربان شوم.

نمی دانم...

در میان این همه شعر کدام مصرع را خوش بنویسم

تا سپاس بگویم عشقی را

که تمام خلوصش را به انزوای چشمان من بخشید؟

و هنوز نمی دانم...

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت23:31توسط بهار صدرزاده | |

وشهیدان مدهوش شهود یارند...

 

 

می شناسم نام تو تکرار مهتاب است،نه؟

چشم هایت قایقی بر سیل یک خواب است،نه؟

می شناسم نام تو در سطر های خط خطی

مشق ما امروز هم بابای بی آب است نه؟

من تو را در کفش های تا به تا گم کرده ام؟

می شناسم من تورا،قلبت میِ ناب است نه؟

چند روزی بود بابا شعر من خشکیده بود

در شلمچه رودها پرآبِ پر آب است،نه؟

تا که فهمیدم تورا در کودکی گم کرده ام

زود گفتم یک غزل آنجا غزل باب است نه؟

من به آنجا آمدم اما کسی آنجا نبود

فاطمه می گفت: بابا هم نبود این بارنه؟

 

وبلاگ فاطمه ی عزیز

 

www.Kohn-e-sarbaz.blogfa.com

 

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت22:4توسط بهار صدرزاده | |

احساس موزونم پر از نقص است جسارت مرا ببخشید

این پست تقدیم به فروغ شب های بی قراری ام

عمه ی عزیزم

 

پلک های آسمان

 

از همین امروز با من تازه شو

قافیه در قافیه اندازه شو

بر دلم رحمی...دفم زد های های

بیت عشق آمد،قلم آماده شو

 

از همین جا تا خودم پرواز کن

هفت افلاک خدا را ساز کن

گرچه دیر آمد دلم در ماتمت

دیر شد، اما مرا آغاز کن

 

قبله ی احساس را رونق بده

آیه های یاس را رونق بده

خاک ها آماده ی زرع تواند

پنج حوّاس مرا رونق بده

 

از همین مصرع سبو بر لب بزن

باز شد گیسو،سبو بر لب بزن

گرچه گفتند آن طرف جامی پر است

باز هم این سو،سبو بر لب بزن

 

اشک ها امروز تر گشتند،های

بغض ها امروز برگشتند،های

رعد ها طبل خدا را کوفتند

عشق ها امروز سرمست اند،های

 

تنگ تر می گشت قلبم،تنگ تر

خون چو فوّاره،رگم هی تنگ تر

آیه ها از نو نوشتند عشق را

پلک های آسمان می گشت تر

 

هادی ذوقم مرا سامان بده

درد بی درمان شده، درمان بده

وصل اینجا واصل ِ وصل تو شد

وصل در هجران بوَد،هجران بده

 

از همین امروز با خود بیش تر

کوچکم امّا ز بیشم بیش تر

سهم من از وسعتت ران ملخ

کوچک ِسهم ِ سلیمان بیش تر

 

تذکره در تذکره تا اولیا

هفت مکتوبات مولانا،ندا

خط به خط عشق تووحرف تو بود

پله پله تا خدای انبیا

 

من حسینم در کِنشت عشق تو

کافرم اندر بهشت عشق تو

یک به یک اعضای من برداررفت

صبر کردم تا شدم در کشت تو

 

از همین امروز با من تازه شو

قافیه در قافیه اندازه شو

بر دلم رحمی ،دفم زد های های

بیت عشق آمد ،قلم آماده شو

 

تیرماه ۱۳۸۷

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت0:37توسط بهار صدرزاده | |

درفراسوي همين تشنگي فاصله ها

                                غزلي مي گويم

كه به رگ هاي خيالات قلم نزديك است

                               غزلي مي گويم

كه شروعش رگ ِآغاز خداست

رگ اين جاده ي ابري

                                رگ سرخ...

كه همين جاده ي سبز آبي ِسرخ

                             به خدا مي نگرد           

به همان ميكده هايي

 كه هم از وهم شنيدند

                     و هم از وهم  سرودند

جغدكي پير كه مي گفت :

منم قافيه سالارِ شب درد                   

شب هيچ...

                شب سرد

آن شبي كز سر احساس به خود مي گفتم:

كه منم رابعه و تو...

همان بوالحسن پيري ومعشوق خدا

كعبه بود و مي و مي نامه و ساقي

و من وتو

من ِاحساس

                  من ِوهم

به خدا شيخ شدن كار شما نيست

 

من از اين پس

از مناجات مه آلوده ي باران به خدا مي نگرم

شاعري گفت:

كه اين شعر غزل نيست

ولي من به شما مي گويم:

هركجا عشق سفر نامه نوشت

                           و مرا با خود برد

آن همان است

                          همان پير سفر

كه مرا مي سپرد

                 به همان جاده ي سبز آبي ِسرخ

به غزل خانه ي تسكين دلم

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت21:3توسط بهار صدرزاده | |

به نام خدا

من شاعر نیستم ...

اما گاهی دلم به من می گوید بنویس

ردیف را،قافیه را ،وزن را که نمی دانم

برای نوشتن تنها قلمی دارم

دفتری،دلی

وچشمی که نگاهش به سمت آسمان جاریست

من شاعرنیستم اما می نویسم

به جای هر قافیه

دلم را در دفتر به یادگار می گذارم

به جای ردیف

ثانیه ثانیه های تنهایی را پشت سر هم ردیف می کنم

وبه جای وزن

بال زدن کبوترها را ازپنجره اتاقم می نگرم

آنقدر که شعرم آهنگین شود...

حالا چه فرقی می کندکبوتر ها با چه وزنی بال می زنند؟

وقلم را طوری از لا به لای زندگی عبور می دهم

که مُرکب به چشمان گل بوته های عشق نپاشد

برای اینگونه نوشتن فقط کافی است

کمی از برکه ی خورشید مُرکب بردارم...

اما هرگاه که آرامم

چرا که اگر هوایم طوفانی باشد

پنجره ی اتاقم را می بندم

تا بی قراری چشمانم خورشید را آزار ندهد

من شاعر نیستم

اماعشق را می بینم

درخت را تلاوت می کنم

بوی گل مریم را حس می کنم

برف را می بینم

که هر دانه اش آغاز یک مثنوی است با نام خدا

من شاعر نیستم...

اما مه آلودی کوه های سپید برایم شعر می خوانند

من شاعر نیستم...

اما وزن سنگین باد را خوب می شناسم

من شاعر نیستم اما...

دیگر کافی است

حالابه من بگویید چیزی برای نوشتن کم دارم؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت18:28توسط بهار صدرزاده | |